
حقیقت جاذبهی سردار شهید حاج قاسم سلیمانی
حقیقت جاذبهی سردار شهیدمان را باید از زبان فرزندان شهدا بشنویم.
نویسنده
مدیر سامانه
🔰جاذبه و دافعه:
حقیقت جاذبهی سردار شهیدمان را باید از زبان فرزندان شهدا بشنویم.
فاطمه، دختر شهید حاجمهدی مغفوری (از فرماندهان لشکر ثارالله)، میگوید:
«دخترم زینب مریض شد و احتیاج به عمل داشت. او را به بیمارستان بردیم. حاجقاسم با آقای پورجعفری به بیمارستان آمد. با همهی مشغلهی کاریاش، ایستاد تا زینب عمل شود. باز هم ماند تا زینب به هوش آمد. او خیلی با ما صمیمی بود؛ بارها به منزل ما آمد و ما نیز به منزلش رفتیم. برای من مثل یک پدر بود. رفتنش آتشم زد. پس از چند ماه، هنوز اشکم آرام نمیگیرد.»
فاطمه، دختر روحانی شهید، شیخ محمد شیخ شعاعی، میگوید:
«با رفتن سردار سلیمانی، قلبمان پاره شد. برادرم حسین آرام نمیگیرد!»
سبا، دختر شهید نمکی (از شهدای ارتش)، میگوید:
«بچههای شهدا با شهادت حاجقاسم، یک بار دیگر پشتشان لرزید.»
راز این جاذبه و عشق سلیمانی را میتوان در نوشتهی او دربارهی «ثارالله» نیز جستجو کرد. او مینگارد:
«ثارالله، صرفاً یک پادگان نظامی نبود؛ بلکه معسکری بود جامعتر از جامعه و وسیعتر از حوزههای علمیه. این مکان، مدرسهای فکری بود که موجب تحول عظیمی در جوانان و مردمان منطقه گردید. ثارالله، میعادگاه عاشقانی بود که طواف عملی عشق را نه بر گرد خانه، بلکه در پیشگاه خداوند سر تسلیم فرود آورده و تکلیف الهی خود را به بهترین وجه ادا کردند؛ میعادگاهی که مملو از اسماعیلیانی بود که نهتنها راضی به ذبح، بلکه ملتمس جانباختن در راه معبود بودند.
بیتالله ثارالله، از آنچنان جاذبهای برخوردار بود که کمتر کسی با دیدن آن میتوانست خود را از آن جدا کند. مدیران این مدرسهی عشق و ایثارگری، جوانانی بودند که در دامنی پاک پرورش یافته و از صُلبی به صُلبی برای چنین روزی ذخیرهی الهی شده بودند؛ عاشقانی که نهتنها عشق را تجربه کرده، بلکه خود، اساس بنای عاشقی بودند.»
سرآمد مدیران این مدرسهی عشق، سردار پرجاذبهای بود که خود، اساس بنای عاشقی شد.
او عشق را چنان زیبا ترسیم کرد که نهتنها پدر و مادر، همسر و فرزندان شهدا، و نهتنها ایران، که یک امت اسلامی و همهی جبههی مقاومت در فراقش باران اشک ریختند و سوختند. گویا در این وصف نیز، او همانند امام خمینی(ره) بود که همهی ملتهای مظلوم جهان در فراقش اشک ماتم ریختند و گریستند.
📚 #منبع: کتاب شاخصهای مکتب شهید سلیمانی، فصل اول، صفحه ۸۹، ۹۰، ۹۱
امتیاز شما
با امتیازدهی به نویسنده انگیزه میدهید (+۲ امتیاز باشگاه)
نظرات (0)
وارد شوید تا نظر بگذارید.